Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘آخرین انار دنیا’ Category

نفس کشیدن. سعی میکنم. راستش سخت میشه تو زندگی بعضی وقتها این کار. انگار پوتین های ضد مین پوشیده و روی سینه م ایستاده و نمیشه نفس کشید . چشم تو چشم و من  میخام نفس بکشم، ولی نه، شاید باید که لبخند بزنم. مگه میشه لبخند نزد با این همه هجوم قهوه ای خوشرنگ از لابلای نگاه هاش؟

نفس کشیدن سخت میشه . این اولین بار نیست که این رو با همه وجود درک میکنم. این اولین بار نیست. دومین باره. که صدای دور و بریهام یه هو دور میشه و میافتم قعر چاه و نفس کشیدن سخت میشه. صدا ها گم میشن و تبدیل میشن به یه زبون ناشناخته و انگار که براشون عجیب باشه که تو زبونشون رو نمیفهمی. خب این خیلی طبیعیه که وقتی داری از بین میری خیلی چیزا رو دیگه نفهمی. حتی زبونی رو که اولین بار باهاش شروع به حرف زدن کردی.

دفعه قبلی نفس نکشیدن حداقل دلیل ش خیلی فیزیکی و واضح بود. ولی الان؟ با این همه سنگینی روی سینه م چی کار کنم؟ تو چرا جفت پا روی سینه م وایسادی؟ نمیبینی نمیشه نفس کشید؟ فکر میکنی که شوخیه؟ فکر میکردی که از اولش شوخی بود؟ مگه میشه همچین فکری کرد وقتی خودم بهت گفتم که واسه من هیچ چیزی شوخی نیست حتی شوخی هات چون شوخی هات میگه که دوسم داری و تو میگفتی مگه غیر از اینه؟!! و حالا ظاهرن غیر از اینه.

باید نشست و استراحت کرد شاید هم اگر فرصت مناسبی بود مرد.  باید نشست و استراحت کرد پای درخت خشکیده ایی که بصورت خیلی اتفاقی کنار چشمه کهنه ولی تمیز و بی سر و صدایی سالها پیش و یا چند رو پیش (چه فرقی داره؟) مرده. درختی که زمانی توهم سبز بودنش رو توی چشمه بهش نشون داده بودن.  باید کد نویسی هام رو تموم کنم براش ولی میترسم که وقتی کدها تموم بشن دیگه بهم حتی زنگ هم نزنه.

کاش میدونستم چی شد؟ آیا واقعن حقیقت آرامش بخشه در طولانی مدت؟ یا نه زخمی که میتونه بزنه اونقدر عمیق هست که آدم رو میبره تو خلسه مردن و این خلسه و نفس کشیدن های سخت و دست آخر مردن هست که ما به عنوان مایه آرامش بهش فکر میکنیم؟

زنگ زد!! کدها کار میکنه و استادش یه کار دیگه سپرده بهش و داشت برام توضیح میداد و من هم چشمام رو بسته بودم و تصورش میکردم! اه چقدر احمقانه، این حرف زدن و خندیدن در مقابل امکان دیدنش؟ وقتی دهانش کش می آید و خط دقیق لبهایش با دندانهایش ست میشود و دست آخر آن ته صدای عجیبش. باید صدایش را بنویسم. بوی گردنش را مخصوصن!! این بوی گردنش خیلی مهمتر است. چون نهایتن به خطوط اساطیری خوش فرم سینه هایش منتهی میشه. دقیقن نمیدونم که از چه قسمتی بوی گردنش تبدیل به خط و انحنای سینه هاش میشه. این چه جور کانورژنی هست؟ upcasting یا downcasting ه؟ نمیدونم؟ شایدم میدونم ولی نمیخام بگم به کسی. شاید نمیخام تقسمیش کنم با کسی. کسی که برای من انگار که تازه تازه س انگار که آخرین اناری باشه که چیده نشده و من دوست دارم نچینمش و دهنم رو باز کنم و همه دنیا رو از مزه لبهاش بشناسم. تبدیل بوی گردنش به انحنای سینه هایش اصلن راحت نیست درک کردنش برای من.

بهش میگم که اسم فایل یه جور آبجکت ه وبعنوان یه استرینگ میفرستم ش و توی یه سری حلقه هی میخونیمیش و فایل ها رو صدا میزنیم و ران میکنیم و اون میخنده و عصبانی و من میمیرم برای خنده هایش. خدا کنه این کدها هیچوقت تموم نشن و هی کار براش بتراشن و هی من به تراش روح زیباش از لابلای خطها نگاه کنم.

دیروز حساب کردم یادم افتاد که پریود باید باشه الان و این در و اون در بزن که براش باقلوا بفرستم و شب ساعت 9ش بهش تکست میدم که تلفنت رو جواب بدی ها!!! عصبانیه که کی تا حالا تلفنت رو جواب ندادم و خلاصه من هی دارم حساب کتاب میکنم که چرا نمیرسه دستش. سر کلاسم که زنگ میزنه با خوشحالی که یکی زنگ زده و لهجه ش رو نفهمیدم و قطع کردم روش ولی دوباره زنگ زد و دست آخر فهمیدم که بسته دارم رفتم دیدم که باقلواس….هاهاهاها، گریه ام میگیرد از خوشحالیش ولی نفهمید که پریود شدنش را چقدر عاشقانه دوس دارم. خب البته من که نگفتم که چرا برایش باقلوا فرستادم.

قلبم رو در آوردم. این عاقلانه ترین کار زندگیم بوده. قول میدم که بوده و خواهد بود. خب شاید آدم باید تجربه کنه این ریسک رو که قلبش بیرون از بدنش ضربان داشته باشه. فعلن که قلبم اینجا نیست پیشم ولی هر روز جلوی آینه خودم رو نگاه میکنم و چقدر به نظر خودم ….. کاش یک جور دیگری بودم که او هم در بدر دنبالم میگشت. بگذریم. پیشش که بودم بوی بدنش، گردنش و بوی پریود شدنش دیوانه کننده بود. تو انگار کن که خوشبوترین و کمیاب ترین بویی که شنیده باشی. تو انگار کن که ته ته قدیمی ترین مرداب همه دنیاها در ته ته عمیق ترین دره همه دنیاها که در ته ته عمیق ترین اقیانوس همه دنیا ها معجزه ایی ببینی و لال بشوی. این همان بو بود. همان معجزه بود.  بوی بدنش، بوی گردنش. بوی پریودش، زیباترین سرخی که وجود دارد. خون آخرین انار ته همه دنیا ها.  باید همه وهمه دنیا ها ساعتهایشان را هر ماه با زنانه ترین اتفاق همه دنیاها که تو باشی، هماهنگ کنند. ساعتم را در آورده ام و ست ش کردم.این عاقلانه ترین کار زندگیم بوده.

زندگی، هر ماه از زنانگی و بوی زنانگی تو آغاز میشود، باید زنانگیت را نوشید تا طعم زندگی را فهمید. همه دنیا ها رنگ شان را از رنگ قرمز زنانگی تو ارث گرفته اند و اکلیل سراسر آفتاب بوی زنانگیت تنها دلیل هماهنگی همه چرخشهای همه دنیا ها به دور وجودت است.

باید نوشیدت. باید بوییدت. همه زنانگیت را در پیچیده ترین راز آخرین انار دنیا باید بویید.

Read Full Post »