Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘Uncategorized’ Category

3

قبلنا روی خودم حساب میکردم اما انگار اونم یار تو شده تو مغز به سقف کوبیدنم.

Read Full Post »

1

میخواهم بنویسم. درد که زیاد باشد آدم هوارش میگیرد و خودش را به در و دیوار میزند. از حد آدمیزاد که گذشت دیگر لال میشوی و مینویسی. شاید برای خودت شاید برای سایه ات. چقدر پیر شده ام. یعنی راستش را بخواهی زندگی شروع شد از …

از کجا؟ بهتر است بیشتر توضیح بدهم که از کجا شروع شد. لابلای این کد نویسی ها گم و گور شده ام. لابلای موهایت هم دارم گم میشوم و تو من را نمیبینی. میگویی دارم دیوانه میشوم. خیلی سعی میکنم که نشوم ولی نمیشود ظاهرن. من را آتش زده ای، برشته کرده ای و نشسته ای به نظاره.

موهایت را دست میکشی و آرام نمیخندی. نه، نه!! حتی لبخند هم نمیزنی. لبخند هایت را شاید گم کرده ای. مثل من که گمم کردی. میان برهوت این بیابان. انگار که کشتی سرگردانی شده باشم در بیابانی  بی ساحل و مواج. پر از شن روانی که چشم را کور و گوش را کر میکند.

شب است و سیاهیش مثل قیر چسپیده است به مردمک چشمانم. تو می بینی با آن چشمان قهوه ای بسیار قدیمیت ولی انگار که نمیبینی، و یا حداقل خودت را زده ای به ندیدن به این امید که من دردم کمتر باشد. نه! راستش مرگ هرچقدر سریعتر باشد بهتر است. این را منی که تجربه ش را خوب خوب دارم میدانم. ولی تو به خیالت آرم کشته بشوم دردش کمتر است.

تمرکزی بر روی نوشتنم ندارم. شاید بعد از مدتی نوشتن بهتر شود. حداقل برای خودم مفهوم تر بنویسم.

از همان اولین تلفنت شروع شد. گرمِ گرم. گرم نه داغ. و حالا ؟

Read Full Post »